اینکه سورئالیسم ریشه اش از کجا آمده می توانیم برگردیم به سال 1917،زمانی که آپولینر واژه ی سورئال را در یکی از نمایشنامه های خودش و یکی از کارهای دیاگلیف ترجمه کرد.تعریف آپولینر آنچنان پخته نبود که بتوان خیلی رویش حساب کرد و مدتی بعد افرادی مثل پل الوار و آندره برتون تکمیل ترش کردند.مفصل است اگر از چگونگی رسمیت پیدا کردن سورئالیسم بنویسیم فقط این را بگوییم که بعد از نفس های آخر دادائیسم و پیگیری های همه جانبه ی آندره برتون و کافه نشینی هایش با دوستان و بحث در مورد نقاشی غیر عقلانی و تصادفی سورئالیسم،سورئالیسم شد.
کارهای رنه ماگریت در میان کارهای سورئالیستی،سورئال هستند،خودتان دیگر ببینید چطور می شود وقتی یکی در میان جمعی که رفتارهایشان پر از راز آمیزی و اتفاقات عجیب و غریب هست،تک باشد.ماگریت و همقطارانش مثل خوان میرو،سالوادور دالی و من ری نخستین نسل سورئالیست ها بودند که بین جنگ جهانی اول و دوم ظهور کردند.با اینکه که دالی با سبیل معروفش و کارهای عجیبش خیلی بیشتر از ماگریت بر روی زبان هاست اما اصلا همین مرموز بودن ماگریت هم خودش سورئال است.ماگریت آنقدر مرموز بود که در یکی از برنامه های تلویزیونی به او لقب پلیس مخفی دادند

وقتی چهارده ساله بود مادرش به دلیل نامعلومی خودش را در رودخانه ی سامبر غرق کرد و رنه اولین اتفاق غریب زندگی اش را تجربه کرد.در دوران سربازی اش سه پرتره از افسران محل خدمتش کشید تا آنجا هم بیکار نشسته باشد و بعد از آن در سال 1922 با جئورجت برگر در کلیسای سنت خوزه ازدواج کرد.ماگریت تجربیات زیادی در زمینه های مختلف داشته،از طراحی فرش بگیرید تا تجربیاتش در طراحی پوستر و تبلیغات. اوایل در همان سال هایی که در دانشکده ی هنرهای زیبا ی بروکسل تحصیل می کرد بیشتر از کوبیست ها و فوتوریست ها تاثیر می گرفت تا اینکه جرقه ی بزرگ زندگی اش با دیدن تابلوی عجیب و غریب آوای عشق جیورجیو دی کریکو زده شد و کم کم پا گذاشت در مسیری که یک سورئالیست واقعی شود.اواخر دهه ی بیست که حدودا سی ساله بود به پاریس رفت و سه سال به همراه جئورجت زندگی کرد.در همان شهر با جشن بیکرانش است که ماگریت به گروه سورئالیست های فرانسوی پیوست و طرز فکرش در مورد سورئالیسم پخته تر شد و مطمئنا نمی شود تاثیر افرادی مثل ماکس ارنست،مارسل دوشان و خود سالوادور دالی را بر رویش نادیده گرفت،راحت تر بگوییم،داخل جمع سورئالیست ها الهام و تاثیر و برداشت زیاد بود و ملاقات ها و نمایشگاه های گاه و بیگاه سورئالیست ها و این به اصطلاح در تماس بودن باعث شده بود که نه در ظاهر،بیشتر باطنا وامدار یکدیگر باشند.زندگی ماگریت به شدت کارهایش خیلی عجیب نیست و غیر از اتفاقات گاه و بیگاه و پیوستن های موقت به حزب های سیاسی و ورود و خروجش به بلژیک آنچنان فراز و فرود زیادی نداشته است اما در مورد ماگریت،زندگی کاری اش و کارهایش حرف های زیادی زده شده،نقدهای فراوانی نوشته شده و تفسیر های بسیاری راجع به کارهایش انجام شده است.

نقاشی های ماگریت پر است از  واقعگرایی دقیق و جادویی.ماگریت همیشه از عناصر خاص استفاده نمی کرد،گاهی یک شی معمولی را با کشیدن جوهره اش بزرگ می کرد و یا اجسامی که هر کدامشان به تنهایی خیلی ساده هستند را طوری کنار هم قرار می داد که بیننده را در لحظه ی دیدن تابلو میخکوب می کرد.یک بعد دیگر مارهای ماگریت کارهای وحشت آور او هستند.تصور کنید که روی برش ژامبونی که روی میز رستوران شماست یک چشم وجو داشته باشد که ملتمسانه نگاهتان می کند.یا تکه سنگی میان زمین و هوا بالای دریا معلق باشد و رویش زندگی در جریان باشد.صحبت در مورد کارهای ماگریت و تجزیه تحلیل کارهایش به راحتی صحبت در مورد هر نقاش و هنرمند دیگری نیست و آدمی مانند او و کارهایش تا سال های سال که کلاسیک می شوند و در کتاب های تاریخ هنر آیندگان ما بیشتر از او صحبت می شود ،جاودانه می ماند و هر بار با دیدن نقاشی ها و بعضا مجسمه هایش،عنصر و یا جلوه ی مفهومی جدیدی کشف می شود.